من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
ز هر چک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
در آن وری و بد حالی نبودم از رخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
ترانههای برانگیزانندهای که این روزها از بام تا شام از رسانهها میبارد، یک پندار پایدار خطا را باطل میکند: موسیقی ایران ظرفیت اعتراض و انقلاب ندارد.
در واقع موسیقی سازان ایرانی، خود توانایی کشف این ظرفیت را نداشتهاند. در سینهشان فریادی نبوده که رهایش کنند. همیشه به آن چه داشتهاند رضا بودهاند. به دنبال آن چه حق دارند، نرفتهاند. لذت غمگنانهای از وضع موجود، برایشان کافی بوده است. دیگر چه نیازی که سینه را سپر تیر عدو بسازند.
نخستین کسی از اهل این حرفه که سنت سکوت را شکست،"عارف" بود که جنبش مشروطه، جوهر آزادی خواهی را در درونش به جوش آورد. یکه و تنها، شعر و موسیقی- و ترانه- را به خدمت جنبش و هدفهای آن در آورد. همان جوهر ذاتی سبب شد که دشتی و ابو عطا و افشاری در ترانههای او به رنگ سرخ در آید و از خون جوانان وطن لاله بردمد. "مرغ سحر"- بهار- نی داود، سند دیگری است بر ظرفیت تمام عیار موسیقی ایران. ناله مرغ سحر به بیدار باش جوانان تبدیل میشود تا قفسها را زیر و رو کند.
"ای ایران" سرود جاودانه "خالقی" که جنبشی هم پشتوانه آن نبوده نیز بر امکانات بالقوه موسیقی ایران برای بیان آرمانهای میهنی تاکید میگذارد.
ترانه های اعتراضی در ایران
در سالهای پیش از انقلاب فریادهای در گلو مانده، مجرای دیگری برای خود پیدا کرد، نماد پروری. ترانههای سر زندهای آفریده شد که با ایما و اشاره در برابر خود کامگی ایستادگی میکرد.
ترانه با همین زبان نمادین بیشترین تاثیر را در پیروزی انقلاب ایران در سال 1357 از آن خود کرد. البته شاعران و آهنگسازان چیز دیگری میخواستند و فکر میکردند به یاری انقلاب اسلامی به آن میرسند.
از ادغام نوازندگان دو گروه "شیدا" و "عارف"، که چند سالی پیش پدید آمده بودند، گروه چاووش بنیاد شد و بار تهیه و اجرای ترانههای اعتراضی را بر دوش گرفت که به موازات پیشروی انقلابیون هر روز لحن تندتری پیدا کرد.
سالهای سال نسیمی حتی نمیوزید که امید به توفان را در دلها بکارد. باید میگذشت. سی سال میگذشت، تا از درون "جبر تاریخ" جنبشی سر برآورد خودجوش که بی رهبر هم کارش را پیش میبرد. جنبشی فراگیر، بدون پشتوانه مالی، سازمانی و عقیدتی. جنبشی مردمی و موزیکال.
جنبشی که سر برآورد، باران ترانه، ترانههای اعتراض و مقاومت، ترانههای انقلابی، باریدن گرفت. رسانهها ترانه باران شدند. حیرت آور بود. این همه ترانه کی و در کجا ساخته و پرداخته شده است؟ حیرتآورتر آن که بیشتر آنها از ارزشهای کیفی برخوردارند.
ترانههای جنبش سبز با ترانههای هیچ جنبش دیگری قابل مقایسه نیست. نه با ترانههای مشروطیت و نه بخصوص با ترانههای انقلاب اسلامی.
همه گروههای موسیقی دست به کار شدهاند. پاپها، سنتیها، درونمرزیها، برونمرزیها. آهنگهایی هم که آهنگسازان جوان بر روی شعر معاصر میگذارند، آنها را به روز و تاثیر گذارتر میسازد.
سایه و کسرایی و شاملو و مشیری انگار پریروز حرف جوانان امروز را زدهاند. شجریان"فریاد" دیروز و زبان اتش و اهن مشیری را امروزی میکند. , "شکیلا" "مژده آزادی" سایه , خاک زرخیز ایران فردوسی را به گوش همه میرساند
سنت عاشقانه بودن ترانه در ایران، اگر چه تا حدودی از رفتن آن به سوی اعتراض جلوگیری کرده، ولی حالا که جنبشی سر برآورده، سبب تلطیف محتوای آن شده است. متنها در عین اعتراض، شاعرانه است و کمتر وابسته به شعار. و این صفت برجستهای است که ماندگاری ترانههای جنبش را تضمین میکند.
منبع: BBC
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)
گام های استوار و مصمم، پهنه محبوس زمین را می لرزاند، زمان در حیرت این حرکت، مغزها عاجز از
تحلیل این مقصد، دانایان به نادانی معترف و اندیشمندان از اندیشیدن عاجز
.
کاروان شهادت، آغازگر تاریخ ، تاریخی که دوباره نگاشته می شود و آنچه را از دعوت آدم و شهادت هابیل و
ضربه های تبر ابراهیم وعصای موسی و شمشیر عیسی (ع) و هیبت محمد(ص) و ذوالفقار علی (ع)
و نرمش غرور آفرین حسن(ع) به عنوان فلسفه تاریخ در بر دارد دگر بار، برای همیشه می خواهد به ثبت
برساند...و اما شعری به مناسبت این ایان سوگواری
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
فاضل نظری

دارم حس میکنم نورو که همزاد نفسهامه
همزاد نفسهامه
برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه
معنای سرانجامه
از این خواب زمستونی شیبه غنچه پامیشم
دلم گرمه که با خورشید ، دوباره همصدا میشم
دارم حس میکنم نورو که همزاد نفسهامه
همزاد نفسهامه
برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه
معنای سرانجامه
امید آغاز این راهه رهایی نقطه ی آخر
حقیقت داره پس عشقو، باید باور کنم باور کنم باور
منم مثل پرستوها که برمیگردن از صحرا
دارم ابرارو میشمارم به شوق دیدن دریا
همزاد نفسهامه
برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه
معنای سرانجامه
من از آئینه میپرسم مسیر روشنی هارو
غبار از چهره میگیرم میخوام زیبا بشم از نو
یه عالم آرزو دارم برای بودن و موندن
دوباره خوندنی میشه کتاب لحظه های من
همزاد نفسهامه
برای من سرآغاز ی به معنای سرانجامه
معنای سرانجامه
--------
در وصف این آهنگ زبان قاصره.شعر چقدر پرمعنا و مثبت و پرمفهموم
واقعا اگر هنری هست در این حنجره هست.شعر رو دوباره بخونید:
حقیقت داره پس عشقو باید باور کنم باور
شعر زیبا با صدای افتخاری چقدر زیبا میشه!
امیدوارم استاد همیشه از همین دست کارها بیرون بدند و مشتاقانشون رو روسفید کنند.
آهنگساز این اثر فوق العاده زیبا دختر ایشان"الهام افتخاری" است
دانلود تیتراژ به کجا شتابان با لینک مستقیم و کیفیت بالا
منبع:
http://man-to-ostad.blogfa.com/post-69.aspx
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری که امید دل و جانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی
عراقی طالب درد است دائم به بوی آنکه درمانش تو باشی
"فخرالدین عراقی"
حیلت رها کن عــــاشقا دیوانه شو دیوانه شو
واندر دل آتــــش درآ پروانــــه شو پروانـــه شو
هم خویش را بیگانه کن،هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
وآنگـــه شراب عشق را پیمـانه شو پیمــانه شو
باید که جمله جــان شوی تا لایق جانـــان شوی
گرسوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شـــاهـدان هم صحــبت عارض شده
آن گــوش و عارض بایدت دٌردانه شو دٌردانه شو
چون جـــان تو در هوا ز افســانه ی شیرین ما
فانی شو وچون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیـــله القبــــری برو تا لیــله القـــدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشــانه شو کاشــانه شو
اندیشه ات جایی رود وانگــه تو را آنجـــا کشد
زاندیشه ات بگذرچون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوی افتـــاده بر دلهـــای ما
مفتـــاح شو مفتــــاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخـــت نــور مصطفی آن استن حنـــانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنــــانه شو حنـــانه شو
گوید سلیمـــان مر تو را بشنو لسان آلطیـــر را
دامی و مــــرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهـــره بنماید صنم پرشو از او چـــون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چون بیذق کم تکی
تا کی چون فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکـــرانه دادی عشــق را از تحفه ها و مال ها
هل مال خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکــان بدی یک مدتی حیــوان بدی
یک مدتی چون جــان شو جانه شو جانــانه شو
ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟
نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

فریدون مشیری در سیام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدریاش
بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقهمندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش میرسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.
به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ایران دچار آشفتگیهایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینكه در همه دوران كودكیام به دلیل اینكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی كارمندی پرهیز داشتم ولی مشكلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و این كار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقهمند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمنالممالك نیز شعر میگفته و نجم تخلص میكرده و دیوان شعری دارد كه چاپ نشده است.
مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت كه اثری عمیق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به كار میپرداخت و شبها به تحصیل ادامه میداد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامهها و مجلات كارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما كار اداری از یك سو و كارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشكلاتی ایجاد میكرد .
مشیری اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. این صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینههای ادبی و فرهنگی از جمله نقد كتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را بر عهده داشت .
فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشكده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل كردهاند.
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع كرد. سرودههای نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامهخوانیهای پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :
چرا كشور ما شده زیردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آید ز بیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد كسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
كه دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین كم شود
همه دیدهها پر ز شبنم شود
انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه میگوید: ” چهارپارههایی بود كه گاهی سه مصرع مساوی با یك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش كسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند كه به همین سبك شعر میگفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه كامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودكی، فردوسی و ... را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میكردیم و بر آن تكیه میكردیم. “
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت. ” علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بوده است كه هر بار سازی نواخته میشده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلكه میگفته از چه ردیفی است و چه گوشهای، و آن گوشه را بسط میداده و بارها شنیده شده كه تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژهای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضلالله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی میكرد و منزل او در خیابان لالهزار (كوچهای كه تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی كه از مشهد به تهران میآمدند هر شب موسیقی گوش میكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضلالله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار یا ویولون میپرداختند، و مشیری كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل میداد.“
فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

منبع :
سایت رسمی فریدون مشیری
آیینه شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت
بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت
برین خاک بیفتید که آن آلاله فرو ریخت
برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت
درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد
درین درد بمانید که امید دوا رفت
دگر شمع میارید که این جمع پرکند
دگر عود مسوزید کزین بزم صفا رفت
لب جام مبوسید که آن ساقی ما خفت
رگ چنگ ببرید که آن نغمه سرا رفت
رخ حسن مجویید که آن اینه بشکست
گل عشق مبویید که آن بوی وفا رفت
نوای نی او بود که سوط غزلم داد
غزل باز مخوانید که نی سوخت ، نوا رفت
ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
بپرسید ، بپرسید که آن ماه کجا رفت
زهی سایه ی اقبال کزو بر سر ما بود
سر و سایه مخواهید که آن فر هما رفت
بـــزیـــر تـــیــــغ نــــداریـــم مــدعــا جز تـو
شـهید عشق ترا نیست خونبها جز تو
بـــه جــز وصال تــو هیچ از خدا نخواستهام
که حاجتی نتوان خواست از خدا جز تو
خــدای من نــپـذیرد دعـــای قـــــومـــی را
که مـــدعــا طـلـبـیـدنـد از دعــا جز تو
مریض عشق ترا حاجتی به عیسی نیست
که کـس نمیکنـد این درد را دوا جز تو
کـــجا شکـــایـــت بـــی مـهریـت تـوانم برد
که هـیـچکس ننهادهست این بنا جز تو
فـــغــــان، اگـــر نـــدهـی داد مـا گدایان را
که پـادشــاه نـبـاشد به شهر ما جز تو
مــرنــج اگــر بــر بــیــگـــانــه داوری ببرم
که آشـنــا نـخـــورد خــون آشنـا جز تو
دلــا هــــزار بـــلــا در ولـــــای او دیــــدی
کـسی صـبـور نـدیـدم دریـن بـلا جز تو
«فـروغی» از رخ آن مـه گـرت فروغ دهند
بــه آفـتـاب نـبـخشد کسی ضیا جز تو
شعر از فروغی بسطامی
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید چه غم گر شاخساری بشکند؟
باید این آیینه رابرق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!
گرنه کورید و نه کر،
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است;
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را ،بردباری می کنند!
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد ،
خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم ،باز،- نومیدانه- خواهش می کنم:
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!
بس کنید
این شعر از استاد فریدون مشیری رو حتما با صدای استاد شجریان با همراهی خانوم پریسا حتما بشنوید.
این اهنگ پس از مصاحبه محمد رضا شجریان با رادیو صدای امریکا منتشر شد
لینک دانلود اهنگ

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم امد که با هم شبی از ان کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو ،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من، همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این اب نظر کن،
آب , ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:"حذر از عشق!ندانم
سفر از پیش تو،هرگز نتوانم،نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی!من نه رمیدم ،نه گسستم!
باز گفتم که:<<تو صیادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!>>
اشکی از شاخه فر ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که :دگر از تو جوابی نشنیدم
چای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم ،نه رمیدم
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم...!
بی تو اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
پاسخ شعر كوچه از « هما میرافشار »
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر گذر کردی و رفتی
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی
تو همه بود و نبودی
چه گریزی ز بر من که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم ، نتوانم
|
یوسف گــم گشته
بـاز آیـد به کنعان غـم مخور |
کلبـه احـزان
شــود روزی گلستـان غـم مخور |
|
این دل غمدیده
حــالش به شــود دل بد مکـن |
ویـن سـر
شوریده بـاز آید به سامان غـم مخور |
|
گــر بهـــار
عمــــر باشد باز بر تخت چمن |
چتر گل در
سرکشی ای مرغ خوشخوان، غـم مخور |
|
دور گـردون
گــر دو روزی بر مـراد مـا نـرفت |
دائمـا یکسـان
نباشـد حـال دوران غـم مخور |
|
هـان مشـو
نـومیـد چون واقف نه ای از سرّ غیب |
باشد انـدر
پـرده بازی هـای پنهـان غـم مخور |
|
در بیابان
گـــر به شوق کـعبه خـواهی زد قدم |
سرزنش هـا
گـر کنـد خـار مغیـلان غـم مخور |
|
حــال مــا در
فرقت جـانان و ابــرام رقـیب |
جمله میداند خــدای
حـال گـردان غـم مخور |
|
گر چه منزل بس
خطـرناک است و مقصـد بس بعید |
هیچ راهـی
نیست کـانـرا نیست پایان، غـم مخور |
|
حــافظـا،
درکنـج فقــر و شـب هــای تـار |
تـا بـود
وردت دعــا و درس قـرآن غـم مخور |
تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست نگــاه من به دل پاک و جان طاهر توست
فقط نه من به هوای تو اشک می ریز که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست
همان بس است که با سجده دانه برچیند کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست
به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد خوشا کسی که اگر شاعر است شاعر توست
که گفته است که من شمع محفل غزلم؟ به آب و آتش اگر میزنم به خاطر توست
تبلیغات 