تبلیغات
شعر و ادب پارسی از دیروز تا به امروز - عقل و عشق در نظر مولانا
شعر و ادب پارسی از دیروز تا به امروز
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 توسط شعر و غزل | نظرات ()
مولانا در باب تقدم عقل بر آفرینش می گوید :

نی که اول دست یزدان مجید / از دو عالم پیشتر عقل آفرید (1)

که « اِنَّ اَوّلَ ما خَلَقَ اللهُ الَعقل » (2) یعنی اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود.این عقل چیست ؟ عقل کیست ؟ آیا این عقل مربوط به انبیا و اولیا است؟ یا عقل سایر افراد بشر . مولانا چنین روشن می‌کند:

 

   عقل دو عقل است اول مکسبی

   که در آموزی چودر مکتب صبی

  از کتاب و اوستاد و ذکر و فکر

  از معانی و از علوم خوب و بکر

  عقل دوم بخشش یزدان بود            

 چشمه ی آن در میان جان بود (3)

 

مفاهیم این ابیات مولانا متناسب با اشعار ، منسوب به امیرالمومنین علی (ع) است:

     رایت العقل عقلین           فمطبوع و مسموع

ولا ینفع مسموع           اذا لم یک مطبوع

                 کما لا ینفع الشمس              وضوء العین ممنوع (4)

یعنی عقل را دو گونه یافته‌اند یکی عقلی که خدا عطا کرده است و در طبیعت انسان قرار گرفته است ودیگری عقلی که از راه حس وکسب حاصل می‌شود . بدیهی است عقل اکتسابی زمانی سود بخش است که عقل خداداد نیز دروجود انسان باشد .همانطور که نور خورشید  زمانی روشنی بخش راه انسان است که  از نعمت بینایی محروم نشده باشد .

عقلی را که مولانا کسبی یا اکتسابی بیان فرموده همان عقل جزوی است که به تناسب افراد متفاوت است گاه این عقل آن چنان نزول می‌کند که از درجه خرد و دانش  فرو می‌آید . همچنان که معاویه پسر ابو سفیان خود را اعقل بشر می‌دانست در حالی که آن عقل چیزی جز نفس اماره نبود .

اما عقلی که مولا نا در بیت دوم بیان می‌کند ؛ چشمه‌ای دارد در میان جان  در حالیکه مرکز عقل دماغ است .چرا جان را بیان می‌کند؛ چون این عقل در تعارض با عشق نیست بلکه همگام با عشق در حرکت است و به مانند چراغ راه سالک است . امّا مرکب عقل به جایی می‌رسد که دیگر توانایی حرکت ندارد به تعبیر عرفا دویی واثنینیّت برخاسته می‌شود عشق در عقل سریان می‌یابد و از عقل چیزی باقی نمی‌ماند و محو می‌گردد و عقل تسلیم عشق می‌گردد و حجاب می‌گردد و درون پرده می‌ماند ؛ حافظ زیبا فرموده‌

 در ازل پرتوحسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت 

عین آتش شد از این غیرت و برآدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله  شرار افروزد      

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد (5)

 

باری شیخ همیشه شاب شیراز سعدی در رساله عقل و عشق در جواب «سعد الدین » درباره عقل و عشق چنین می‌نویسد : « عقل با چندین شرف که دارد نه راه است بلکه چراغ راه است. و اول راه طریقت است. و خاصیت چراغ آن است که به وجود آن راه از چاه بدانند و نیک از بد بشناسند و دشمن از دوست فرق کنند و چون آن دقایق بدانست بر این برود. که شخص اگرچه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد ... .

 نقل است از مشایخ معتبر که روندگان طریقت در سلوک به مقامی ‌رسند که علم  آنجا  حجاب باشد " عقل و شرع این سخن را به گزاف قبول کردندی ... و نسیمات فیض الهی  { سالک } را مست شوق گرداند و زمام اختیار از دست تصرفش بستاند . اول این مستی را حلاوت ذکر گویند ، و اثنای آن را وجه خوانند و آخر آن را که آخری ندارد عشق خوانند و حقیقت عشق وصال است » (6) پس عقل و عشق  با هم تعارض و خلافی ندارند.

مولانا عقل را حیران و سرگردان عشق می‌داند . در داستان « معراج »در مثنوی جبرئیل مظهرعقل است و  درشب معراج راهنمای پیامبر.اما او در مقام سدرة المنتهی که آخرین مقام عقل است متوقف می شود چرا که از آنجا به بعد  جبرئیل را راهی نیست

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش

و از مقام جبرئیل و از حدش

گفت اورا هین بپر اندر پیم 

 گفت رو رو من حریف تو نیم

 باز گفت او را بیا ای پرده سوز     

من به اوج خود نرفتستم هنوز

گفت بیرون زین حد ای خوش فرمن  

گر زنم پری بسوزد پرمن (7)

 

و چنین مستفاد می شود که جبریل عقل به دلیل بی بهره بودن از عشق محدود است . بنابراین مجال حرکت و سیر او بسی کمتر از عشق است تا جایی همراه و همپای عشق می تازد اما از جایی دیگر او رامجال پر زدن  نیست . و در حریم عشق  نامحرم است و بیگانه. در این داستان  حضرت رسول (ص)  به مدد عشق به وصال حق می‌رسد.

 

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم  ریز

 

همین بیان را سعدی در دیباچه‌ی بوستان خوش سروده :

 

بدو گفت سالار بیت الحرام / که ای حامل وحی برتر خرام

                بگفتا فراتر مجالم نماند/ بماندم که نیروی بالم نماند

            اگر یک سر موی برتر پرم / فروغ تجلی بسوزد پرم (9)

 

که مضمون شعر هر دو اقتباس از حدیث  مشهورمعراج است :

« فَلمَّا بَلَغَ سدَرةَ المنتهی الی الحجب فقال جِبرئیل تَقدّم یا رسول الله لیس لی اَن اجوز هذه المکان و لو دنوت انملةْ لا حترقت » هنگامی که در معراج به سدرة المنتهی و به پایان حجاب‌ها رسیدند جبریل گفت ای رسول خدا بعد از این خودت به جلو قدم بردارزیرا من بیشتر از این نمی‌توانم جلو بروم .و اگر به اندازه سر انگشتی جلو بروم خواهم سوخت .

ارجاعات:

1-     مثنوی معنوی ، سید حسن میر خانی ، تهران 1332 ، ص 578

2-     احادیث و قصص مثنوی ، بدیع الزمان فروزانفر ، چ دوم 1381 ، انتشارات امیر کبیر ، ص 556

3-     مثنوی معنوی ، ص 372

4-     احادیث مثنوی ، ص 382

5-     دیوان حافظ، چاپ اقبال ، 1353

6-     کلیات سعدی ، تصحیح دکتر مظاهر مصفا ، انتشارات روزنه ، 1383 ، تهران ص 869

7-     مثنوی معنوی ، ص 418

8-     دیوان حافظ

۹-کلیات سعدی ، ص 46


منبع : http://arefbojnordi.blogfa.com/post-43.aspx