تبلیغات
شعر و ادب پارسی از دیروز تا به امروز - یوسف گمگشته
شعر و ادب پارسی از دیروز تا به امروز
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 دی 1388 توسط شعر و غزل | نظرات ()

 

یوسف گــم گشته بـاز آیـد به  کنعان  غـم مخور

کلبـه احـزان شــود روزی گلستـان غـم مخور

این دل غمدیده حــالش به شــود دل بد مکـن

ویـن سـر شوریده بـاز آید  به سامان  غـم مخور

گــر بهـــار عمــــر باشد باز  بر  تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان، غـم مخور

دور گـردون گــر دو روزی بر مـراد مـا نـرفت

دائمـا  یکسـان   نباشـد حـال دوران  غـم مخور

هـان مشـو نـومیـد چون  واقف نه ای از سرّ غیب

باشد انـدر پـرده  بازی هـای  پنهـان غـم مخور

در بیابان گـــر به شوق  کـعبه  خـواهی زد قدم

سرزنش هـا گـر  کنـد  خـار مغیـلان غـم مخور

حــال مــا در فرقت جـانان و ابــرام  رقـیب

جمله میداند  خــدای  حـال گـردان غـم مخور

گر چه منزل بس خطـرناک است و مقصـد بس بعید

هیچ راهـی نیست کـانـرا نیست پایان، غـم مخور

حــافظـا، درکنـج فقــر و شـب هــای  تـار

تـا بـود وردت  دعــا و درس قـرآن غـم مخور